تبليغاتX
باربی پرستش
باربی پرستش
عادتها در خدمت منند تا سرنوشتم را بسازم

فرا رسیدن عدد میمون 43 رو به خودم تبریک میگم. خیلی میمونی عزیز دلم  دوستت دارم.

فقط یک کیلوی دیگه تا تثبیت فاصله دارم ولی دیگه نمیتونم به چربی سوزیم ادامه بدم و باید تا آخر بهمن ماه روی رژیم کالری شماری عادی باشم. از طرفی بخاطر نزدیک شدن امتحانات پایان ترم و بعد از اونهم رسیدن سال جدید ،برنامه م به این شکل عوض شده :

از حالا تا آخر بهمن ماه رژیم عادی کالری شماری همراه با برنامهء عادی تردمیل و رسیدن به وزن 42 یا کمتر و کل ماه اسفند برنامه چربی سوزی با ورزشهای جدید بادی ویت و اینتروال با تمرکز روی شکم فوق العاده صاف و پاهای باریکتر و دور باسن کمتر.

به احتمال 80 درصد وقتی برم روی چربی سوزی از 42 هم لاغرتر میشم. اما اشکالی نداره چونکه توی عید میخوام حسسسسابی به خودم خوش بگذرونم و تعطیلات ویژه و باحالی داشته باشم و برای همین یه کم جا برای چاق شدن میذارم!

شبنم جونم نه ایمیل گذاشتی و نه آدرس وبلاگ : متاسفانه مربیم جایی رو توی کرج سراغ نداشت ولی این ورزشهایی  که من انجام میدم تاثیری روی پوست ندارن و فقط برای تسریع چربی سوزی و فرم دادن و تقویت ماهیچه ها هستن. از نظر مربیم افتادگی و شل شدن پوست بیشتر به نوع مواد غذایی که توی رژیمت داری و مکملهات مربوطه. احتمالاً از ویتامین و پروتئینت کم نذاشتی؟ با اینحال نگرانش نباش دوست گلم، یه رژیم چندماهه پر پروتئین با کالری تثبیت بگیری، پوستت بتدریج جمع و سفت میشه.. بعدش میتونی بازم کاهش رو ادامه بدی با خیاااال راحت .




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 آذر1388 توسط پرستش



نتیجهء هفتهء چهارم: نیم کیلو کاهش و رسیدن به 43.5 .. جانمی جااااااااان!

دوست داشتم وقت بشه بیشتر ورزش کنم. شدیداً عاشق اینتروالم. انقدر شادی بهم میده که خودم باورم نمیشه. گاهی وقتا روی تردمیل جیغ خوشحالی میزنم!  انرژِی خفنی هم برای رقص بهم میده. روزهایی که ورزش میکنم همش در حال قر دادن و آواز خوندنم.

این هفته دقت کردم و دیدم یه سری از چیزها دیگه برام عادت شدن مثل:

1-تفکیک دقیق گرسنگی از سایر احساسات. من وقتی که خیلی آزرده خاطر بودم و وضعیت روح و روانم به هم میریخت، دیگه گرسنه نمیشدم. در واقع میشدم ولی رنج گرسنگی بین رنج روحیم گم میشد و توجه نمیکردم که باید به بدنم غذا برسونم. ولی الان حداقل 2 بار در روز حواسمو جمع میکنم ببینم گرسنه ام یا نه.

2- آب کافی خوردن. ممکن بود روزهای متوالی حتی 1 لیوان آب هم نخورم و بدنم فقط با آبی که توی غذاهام بود میسوخت و میساخت. اما الان بدون استثنا روزی 2-3 لیتر آب تازه و تمیز مینوشم.

3- عدم مشارکت در خوردن هر چیزی که وسط میاد. نمیدونم قبلاً چه مرضی بود که هرکی هرچی میخواست بخوره، بقیه هم باید میخوردن. یکی از فریزر بستنی برمیداشت، با اصرار برای همه میاورد. یکی هوس چیپس و ماست میکرد، همه باید حداقل یه ذره میخوردن. از اونطرف هر وقت که دور هم نشسته بودیم خوراکی هم میومد وسط. جمع ایندو فاکتور باعث میشد که هربار خارج شدن از اتاق و نشستن در کانون گرم خانواده مساوی باشه با مقادیر معتنابهی کالری اضافه. اما با سنت شکنی های مکرر من، کم کم دور هم نشستن و گپ زدن بدون خوردن و همینطور تک خوری در ملاء عام داره عادی میشه.

برنامه هفتهء پنجم : کما فی السابق برنامه چربی سوزی برای رسیدن به عدد 43. یکی دو هفتهء دیگه باید از چربی سوزی خارج بشم و مدتی رژیم عادی بگیرم.

نیکی عزیزم، من تهران، نرم افزار میخونم. عکسم رو  قبلاً برای هم گروهی ها گذاشتم، بعد از رسیدن به 42 عکسهای جدید میگیرم و میذارم.




نوشته شده در تاريخ یکشنبه 15 آذر1388 توسط پرستش



خیلی وقته وبلاگ رژیمی رو آپدیت نکردم. شرمندهء محبت دوستانی شدم که بهم سر زدن و نگران غیبتم بودن. بالاخره یه تعطیلی تپل دست داد که بتونم به کارهای متفرقه م هم برسم.

راستش یه عااااااااالمه مشغول درس و دانشگاهم. دو تا درس عملی (آزمایشگاه) داشتم که بالاخره امتحاناش تموم شد. استخراج تئوری از نت و کتابهای مختلف برای گزارش کار، رسم نمودارها و محاسباتش خیلی وقتگیر بود. امتحان کتبیش 5 صفحه بود که همراه با بخش عملی و رسم نمودار حدود 3 ساعت وقت برد! برای رسم نمودار با اینکه کامپیوترهای آزمایشگاه خراب بود  استاد بیخیال نشد و سفارش داد کاغذ لگاریتمی و میلیمتری خریدن و آورد گذاشت جلومون و گفت دستی رسم کنید! خیلی حرص خوردیم ولی عوضش کلی چیز یاد گرفتیم و دو تا نمرهء خوب هم رفت تو کارنامهء این ترم. حالا دارم نفس گیری میکنم که شیرجه بزنم وسط درسهای نظری و تحقیق و پروژه هاش.

از رژیم هم جونم براتون بگه که تقریباً میزونم یعنی 3 روز در هفته ورزش میکنم ( هربار 45 دقیقه مخلوط اینتروال و بادی ویت ) و یه رژیم نرمال چربی سوزی رعایت میکنم. دو هفتهء اول کاهش رو با موفقیت گذروندم و دو تا نیم کیلو تکوندم و شدم 44 تا . اما بعدش پریود بر من مستولی شد. بنابراین هفتهء سوم در تثبیت به سر بردم و کاهشی نداشتم. شروع هفتهء چهارم هم که از شنبهء 7 آذرماهه و ببینم چیکار میکنم دیگه.

مشکل رژیمی ای که الان باهاش دست و پنجه نرم میکنم تنظیم ساعتهای غذا خوردنمه. من 6 روز در هفته میرم دانشگاه که از صبح خروس خون تا بوق سگ بیرونم. صبحانه میوه میخورم ولی ناهار تعطیله. هله هوله میلم نمیکشه. از غذا خوردن هول هولکی توی سلف شلوغ هم بدم میاد که باید فقط همه چی رو بچپونی تو معده ت تا بلند شی و جا بدی به کسانی که پشت سرت غر میزنن و منتظر نوبتن و همش هم از چپ و راست جاخالی بدی و سرتو بدزدی که سینی غذای یکی چپه نشه روی کله ت. از طعم افتضاح و بوی گند چربی و کافور و زنگ زدگی ظرفها که بگذریم، توی غذا انواع موی سبیل وزیر بغل و زهار و چسب زخم و دستمال کاغذی و بقایای نوار بهداشتی و اینا هم پیدا میشه. البته خیلی هیجان انگیزه و آدم همش منتظره ببینه امروز توی غذاش چی پیدا میکنه که بگیره بالا و همه بخندن و عق بزنن و هو بکشن و سلف به هم بریزه و بچه ها به نشونهء اعتراض کف سالن رو با پلو و خورش طرح اکسپرسیونیستی بزنن و بعد پسرها از اونطرف پارتیشن سرک بکشن و خبردار شن و اونا هم شورش کنن و اعتراض و مسخره بازی و یهو یکی داد بزنه یا حسـین و بقیه جواب بدن میــرحســین! و سیل شعار و ریتمیک قاشق زدن و پا کوبیدن و بعد دیگه جریان سیاسی بشه و بگیر ببند و ..خلاصه کلی آدرنالین ترشح میکنی و کیف و حال!

ولی با وجود همهء این هیجان، من با غذای سلف حال نمیکنم و ترجیح میدم با آجیل و شیر سر کنم تا بیام خونه.. کالریمو تنظیم میکنم ولی ساعت غذا خوردنم اصلا درست و درمون نیست ...باید براش یه فکری بکنم.

بهاران گلم، مربی من میگه برای چربی سوزی ورزش ناشتا تاثیرش بیشتره به شرطی که ورزشت اینتروال باشه. اینتروال به ورزشهای سریعی میگن که مدت کوتاهی انجام بشه. مثلاً دویدن خیلی سریع بمدت 1 دقیقه! کاردیو هم به ورشی میگن که با سرعت متوسط یا کم و در زمان طولانی انجام بشه. مثلاً با سرعت متوسط بمدت 2 ساعت راه رفتن روی تردمیل. پیاده روی کاردیو محسوب میشه.در مورد ورزشها، من یه جزوه دست نویس از مربیم دارم که توش نحوه انجام حرکتها رو توضیح داده و میتونم براتون ترجمه کنم و بذارم توی وبلاگ. ولی راستش فکر نکنم با اون توضیحات کسی بتونه حرکت رو یاد بگیره. خودم هم موقعی تونستم درست انجام بدم که حضوری و عملی با مربی تمرین کردم. با اینحال اسم انگلیسی حرکات بادی ویتم رو توی پستهای قبلی لیست کردم که اگر توی گوگل سرچ کنید، توضیحات و عکسهای مربوط به هر حرکت رو  پیدا میکنید.




نوشته شده در تاريخ شنبه 7 آذر1388 توسط پرستش



نمیدونم این از اخلاقیات خداست یا فقط با من اینطوریه که سر راه هر کاری برام هزاران مانع میذاره. به جرأت میتونم بگم رژیم گرفتن و لاغر شدن، تا بحال راحتترین و کم مانعترین هدف من توی زندگی بوده. واقعاً هم از مسیر رسیدن بهش لذت بردم. لذتبخش بود که میدیدم برعکس اکثر چیزهای زندگیم لازم نیست دنبال لاغری سگدو بزنم! کافیه کالری تنظیم کنم و ورزشم منظم باشه تا آخر هفته نتیجهء مثبت رو روی ترازو ببینم. البته این قضیه جدای از حفظ روحیه و تلاشم برای افسرده نشدنه که با رژیم همزمان شد ... فقط خودِ لاغری رو منظورمه که کار پرمانعی نبود.

من برای رسیدن به سایر چیزهایی که بدست آوردم دهها برابر بیش از نرمال تلاش کردم و میکنم. چه برای هدفهای بزرگی مثل ادامه تحصیل توی دانشگاه، چه برای کارهای معمولی روزمره. مثلاً توی چند وقت اخیر برای نصب یه برنامهء ساده روی کامپیوترم یکماه دردسر داشتم.. برای پرکردن دندونم 6 بار متوالی وقت دکترم به بهانه های مختلف ( از طرف دکتر و خودم و ..) به تاخیر افتاد .. برای گرفتن یه جزوهء ساده از اول مهر تا حالا علافم.. خرید پاک کن و کاغذ A4 دیگه چقدر تلاش میخواد مگه؟ اونم برای من یه هفته برو بیا و  دردسر داشته! جالب اینکه  همیشه هم با جدیت پیگیر کارهام بودم و حتی یکبار در طول مدتی که اینکارها رو میکردم خسته و بیخیال نشدم یا به ذهنم خطور نکرده که جریان غیرطبیعیه. فقط بازم پیگیری کردم تا کارم انجام شده و اصلاً متوجه نبودم که جریان داره الکی به درازا کشیده میشه.

اما مامانم از این قضیه خیلی رنج می بره و بارها وقتی که چنین چیزهایی برام پیش میاد و کارهام به مانع میخوره به خودم یا دیگران گفته :"پرستش شانس نداره" و منو شوکه کرده! چون بنظر خودم خیلی هم "خوش شانس" میام! درواقع اگر مامانم در مورد این قضیه حساس نبود و چیزی نمیگفت شاید خودم هرگز به این موضوع دقت نمیکردم که موانع برای رسیدن به هدفهام بیشتر از حد عادیه و هرکار ساده ای برام یه پروژه ست.

خلاصه خواستم بگم که این پروسه لاغر شدن برام خیلی لذتبخشه و الان که میخوام دوباره از شنبه برم روی کاهش وزن و به 42 برسم، خوشحالم. هفته ای نیم کیلو کاهش مد نظرمه. در کل باید 6 هفته طول بکشه تا به 42 برسم. رژیمم چربی سوزی باکالری کمتره و ورزشهای چربی سوزی.. جمعه برنامه م رو میگیرم و دوباره جدول میذارم.

پی نوشت 1 : سارای عزیزم، کارمیتینی که من استفاده میکنم ایرانیه ولی خارجیش بهتره و برای دوره بعدیم تغییرش میدم. فعلاً هم روزی یکی قبل از تمرین میخورم ولی نمیدونم برای همه باید همینطور باشه یا این زمان و دوز مصرف فقط برای من مناسبه. در مورد عوارض که از پزشکم سوال کردم گفت مصرف کوتاه مدتش ( 2-3 ماهه ) برام مشکلی نداره ولی بازم میگم مطمئن نیستم برای همه بی خطر باشه، بهتره برای خودت از پزشک بپرسی چون وضعیت سلامتمون ممکنه متفاوت باشه. در مورد رژیم چربی سوزی هم چون تنظیم کالری رو مربیم انجام میده من نمیتونم برنامهء دقیق بر اساس کالری بهت پیشنهاد بدم، بصورت کلی توی مطلب چربی سوزی غذاهای اجباری و ممنوع و سایر نکاتش رو نوشتم. ورزشهاشو هم باید جدا جدا سرچ کنی، سایتی که همه رو داشته باشه پیدا نکردم. اما اگر پیدا کردم حتما معرفی میکنم همگی استفاده کنیم.


پی نوشت 2 : امروز هفــت تیر بودم... خدا از شر ظــالم نجاتمون بده ..





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 13 آبان1388 توسط پرستش



بالاخره روبراه شدم. تب و سرفه و دردها قطع شدن، خیلی خوب و سرحالم ، یکبند دارم ویتامین و سبزیجات و میوه و پروتئین میخورم. هیچ قندی بجز قند طبیعی مصرف نمیکنم و روزی 15 لیوان آب میخورم. این رژیم جدید رو مربیم برای دوره بیماریم داده و خیلی سرحالم کرده.  صورتم دیگه زرد و نزار نیست و باز پوستم صاف و خوشرنگ شده. سایز و وزن هم گرفتم. دور کمرم 1 سانت، دور شکمم 2سانت، دور باسن 2 سانت و  دور رانم 4 سانت کم شده. اما وزنم روی 45-44 ثابته همچنان ( وزنی که بخاطر آنفولانزا از دست داده بودم برگشت) از دوشنبه هم دوباره ورزشم رو شروع میکنم و 3 روز در هفته بادی ویت و 4 روز اینتروال خواهم داشت. رژیم چربی سوزی رو هم از هفته آینده دوباره رعایت میکنم.. پیش بسوی 42..

سیاوش رو دیدم. همون همکلاسیم. ترم اول موقع ثبت نام باهاش آشنا شدم. رابطه مون فقط مدل همکلاسی ایه اما خیلی نزدیک و خوب. توی جریانات بعد از ا.نــتــخــا.بــا.ت دستگیر شده بود و بیخبر و نگرانش بودیم. خدارو شکر برگشته. هرچند چیزهایی که تعریف کرد شوکه کننده بود ولیاز اینکه سالم دیدمش یه دنیاااااااا خوشحال شدم.

عروسی محسن هم رفتم. انقدر احساسات مختلف تجربه کردم و روحیه م  بالا پایین شد که وقتی برگشتم انگار کوه کنده بودم. خستهء خسته، داغون و خوابالود.. محسن و سهیلا هردوشون قشنگ شده بودن ولی عروسیشون خیلی سرد بود .. یا بنظر من سرد میومد. مهمونها بخصوص خانوادهء محسن گرفته و دمغ بودن. بخصوص مامانش. که منو 200 تا ماچم کرد، چندبار گفتم ممکنه مریضتون کنم و بهتره روبوسی نکنیم. گفت بهتر! بمیرم راحت شم! ... محسن رنگپریده بود، سهیلا هم پکر و نگران .. مطمئنم یه عالمه درگیری و مخالفت و دردسر رو پشت سر گذاشته بودن. رفتم بهشون تبریک گفتم ولی محسن انگار که جن دیده باشه نگاهم میکرد، با چشمهای گود رفته و صورت بی رنگ، زل زد توی چشمام. لباشو به هم فشار داد و هیچی نگفت. طوری با نفرت رفتار میکرد که یخ کردم. اصلاً انتظار اینهمه تلخی رو توی نگاه و برخوردش نداشتم. حالم بد شده بود و گریه م گرفته بود و میخواستم برگردم خونه. وقتی کادومو بطرف عروس گرفتم، محسن پیشدستی کرد و سریع از دستم گرفتش و بجای اینکه توی سبد کادوها روی سفرهء عقد بذاره، گذاشت توی جیب کتش!  تشکر هم نکرد فقط یه نگاه نفرتی بهم انداخت و سرشو انداخت پایین. داشتم همونجا از پا درمیومدم. دلم میخواست محکم بزنم توی گوشش و خودمم بزنم زیر گریه! البته روحیه م بتدریج خوب شد و بعد هم مشغول رقص و بگو بخند شدم و دیگه به محسن نه نگاه کردم و نه فکر.. حتی آخر مهمونی نرفتم دوباره تبریک بگم، با همه خداحافظی کردم و از مادر و خواهر محسن تشکر کردم ولی به عروس داماد محل نذاشتم! 

از اون روز تا حالا هم انقدر درس و کار عقب مونده و سوژه برای فکر و مشغله برای سرگرمی داشتم که فرصت دوباره غصه خوردن نداشتم .. خدا رو شکر !





نوشته شده در تاريخ شنبه 9 آبان1388 توسط پرستش



جمعه :  سرگیجهء شدیدی دارم، و بخاطر داروهایی که میخورم تمام روز منگم. این موضوع خیلی عصبانیم میکنه، دلم میخواد داروها رو قطع کنم، دلم میخواد دنیا دور سرم نچرخه. از بس سرم زدم جای سالم روی دستام نیست.. عین این معتادای تزریقی! جای هر سوزنی که میزنم یه دایرهء خیلی بزرگ کبود میشه. درس دارم، کار دارم، زندگیم لنگ مونده .. مرسی که میاین ملاقاتم.


شنبه : یه کم بهترم. با دوستام در تماسم. همه میگن بیا دانشگاه! میگن خیلیها این مریضی رو دارن و یه کم بهتر که میشن میان، اگه نیای غیبتت موجه محسوب نمیشه و از همهء درسها عقب میفتی. راست میگن. استادای گند اخلاق و سختگیر این ترم فقط بهونه کم دارن که زارپ آخر ترم بندازن، نگران درسها هستم، نگران آماده شدن برای عروسی قریب الوقوع هستم، نگرانم مریضی رو به کسی منتقل نکرده باشم و .. نگرانیهای ریز ریز و دائمی خیلی زودتر از مصیبتهای بزرگ منو از پا میندازن...مربیم چقدر آرامش بخش و مهربون حرف میزنه. دوستش دارم.

یکشنبه : رفتم دکتر، جواب آزمایشهامو هم بردم. گفت دیگه وضعیتت خطرناک نیست، اجازهء دانشگاه رفتنو داد. داروهامو هم عوض کرد. رفتم بیمارستان آمپولمو زدم. بقیهء روز درس خوندم و تلفنی جوابگوی ملاقات کنندگان بودم!

دوشنبه : میخواستم تا ظهر بخوابم ولی نشد، ساعت 9 صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم و وقتی روی صفحه اسم «سیاوش» رو دیدم انقدر ذوق کردم که از هول گوشیمو انداختم زمین و لیز خورد رفت زیر تخت و منم شیرجه زدم زیر تخت دنبالش و پیشونیم خورد به پایهء تخت و ... خلاصه با سیاوش حرف زدم و برای فردا توی کافهء نزدیک دانشگاه قرار گذاشتیم، یه ساعت بعد که تازه خوابم پریده بود، رفتم جلو آینه دیدم پیشونیم اندازه یه گردو باد کرده اومد جلو.. عیب نداره تا شب یخ میذارم





نوشته شده در تاريخ شنبه 2 آبان1388 توسط پرستش



آنفولانزای A گرفتم. احتمال ابتلای من خیلی بالا بود، بخاطر تردد دائم در مترو و اتوبوس و جاهای شلوغ مثل کتابخونه و دانشگاه و ساعتها گشتن توی کتابفروشی های انقلاب و .. با وجود تمام پیشگیریها و مراقبتها آلوده شدم. چندروز گذشته حالم خیلی بد بود، یادم نیست چه کارهایی کردم و چی شد. هپروت بودم. 3 کیلو وزن کم کردم و 42 کیلو شدم. بابای عزیزم شب تا صبح بیدار می شینه و پاشویه م میکنه، تایم داروهامو نگه میداره، سرم و آمپولهامو میزنه، بمحض اینکه میرسه خونه شروع میکنه به رسیدگی به من. به مامان و خواهر و برادرم دستور اکید داده اصلاً نزدیکم نشن. حتی دستشوییمو هم جدا کردم! امروز حالم یه کم بهتر بود، غذا خوردم و دوش گرفتم و به دوستام زنگ زدم ببینم دانشگاه چه خبره.. همه چی امن و امان بود و خیالمم راحت شد که آمار از دستم در نرفته، اطلاعاتمو «به روز» کردم!

ویروس آنفولانزای خوکی قبلاً هم وجود داشته ولی جدیداً دچار تغییرات ساختاری شده و ترکیبی از ویروس آنفولانزای خوکی و انسانی و حاد پرندگانه، خیلی بیماری سخت و آزاردهنده ایه. دائم حال تهوع و دل درد دارم، بدنم درد میکنه بخصوص مفصلها و عضلاتم، سرم خیلی شدید گیج میره، سرفه های شدیدی میکنم که ریه هام درد میگیرن. تبم بالاست و 70 درصد مواقع هوشیار نیستم و در عوالم خودم سیر میکنم. خواهرم میگه دیروز و پریروز درس هم خوندم!خودم که یادم نمیاد.. ولی دیدم گزارش آزمایشگاهمو نوشته بودم، چه چرت و پرتی هم نوشتم.

کلاً شرایط فیزیکی بدی دارم، اما وضعیت روحیم خوبه. یه کم بهتر بشم به دوستای نازنینی که بهم سر زده بودن سرمیزنم. چقدر با محبتید بچه ها.از مهربونی هاتون خیلی خوشحال و دلگرم شدم. دونه دونه تون برام عزیز و دوست داشتنی هستید.

راستی رژیم و ورزش فعلاً تعطیله تا وقتی از شدت بیماری کم بشه. اگر خوک نشدم، برای ادامهء باربی شدن برنامه دارم!




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 27 مهر1388 توسط پرستش



 پنجشنبه  رفتم سایز و وزن گیری. دارم کم کم اونی میشم که همیشه میخواستم. تاثیر ورزش و رژیمم داره معلوم میشه. باورم نمیشد در عرض 18- 19 روز و با وجود ثابت موندن وزن اینقدر فرم بدنم عوض بشه. بغل پاهام کاملاً آب شده و فرم ران و باسن و پهلوهام ماه شده و شکمم تقریباً صاف شده. سرشونه هام خوشگل و سکسی شدن و توی لباسهایی که سابق برام معمولی بودن، الان واقعاً شبیه باربی میشم. قراره بخاطر جشنی که در پیش دارم، دو هفتهء آینده بیشتر روی سفت شدن بدنم کار کنم. یه مدل موی خوب هم پیدا کردم، هنوز نمیدونم لباس چی بخرم. زیاد پول ندارم ولی مطمئنم با همینم میتونم یه لباس شیک و تک بخرم. به سلیقه و شانسم اطمینان دارم، یکی از استعدادهام هم اینه که توی داغونترین بازارها میتونم با کمی گشتن لباسی پیدا کنم که همه براش غش و ضعف کنن!

خلاصه که خیلی شاد و مسرورم. این خوشحالی رو مدیون مربی عزیزم و جانشینش هستم. مربیم وقتی ایران نیست منو میسپاره به یه نفر دیگه که هرمشکلی داشته باشم بهش زنگ میزنم و اونم با صبر و حوصله و مهربونی راهنماییم میکنه.

امیدوارم به حساب خودخواهیم نذارید ولی فکر میکنم موفقیتم رو ( که هنوز کامل نیست ولی در مسیرش هستم ) مدیون پشتکار و خودانگیزشی خودم هم هستم. با اینکه  دوستان وبلاگنویس رژیمی و مربی و پزشک و خانواده م بهم کمک کردن، اما انصافاً توی تمام این مسیر فقط خودم بودم که لحظه به لحظه با خودم همراه بودم. اگر خودم همت نمیکردم، با وجود همهء زحمات همراهانم ممکن بود همه چیزو خراب کنم، یا رها کنم و برم. غیر از اینه؟ اما محکم وایسادم و این سیستم پیچیدهء انسانی رو در بدترین شرایط اداره کردم، حالم خیلی بد بود، روزی 2-3 وعده گریه میکردم و شدیداً ضعیف بودم. هم جسمی هم روحی .. با اینحال جلو اومدم .. تمام احساسات و التهاباتمو کنترل کردم، مطالعه کردم تا خودمو بهتر بشناسم و یاد بگیرم خودمو مدیریت کنم. برای آروم کردن عصبانیتهام و برای اینکه افسرده نشم تلاش کردم، مراقب بودم انگیزه م از دست نره، مراقب بودم با کم خوری به خودم آسیب نزنم و با پرخوری از هدفم دور نشم.. مواظب بودم اشتباهاتم باعث دلسردیم نشه، قبل و بعد از هر مهمونی ساعتها تلاش کردم وضعیت روحیمو طوری تغییر بدم که فقط شادی و لذت جذب کنم. وضعیتم اونقدر بد بود که آمادگی یه فروپاشی عصبی کامل رو داشتم، اما با تمام توانم تلاش کردم تا کنترل ذهن و جسممو به دست بگیرم و با تمام توان برای اینکه شاد و سرحال باشم زحمت کشیدم، برای اینکه از نظر روحی قوی بشم زحمت کشیدم، برای داشتن بدن زیبا زحمت کشیدم و از داشتنشون عمیقاً احساس لذت میکنم. 

پی نوشتها :

1- هنوز از سیاوش همکلاسیم خبری نداریم، خانواده ش درمورد اینکه ازش خبر دارن یا نه به کسی نمیگن ولی قیافه ها و رفتارشون خیلی عصبی و پریشونه. چندبار که پسرهای همکلاسی سراغ سیاوش رو ازشون گرفتن، خانواده ش خواهش کردن که پیگیر نباشن چون باعث دردسر میشه براشون .. کتاب معادلاتش هنوز دست منه، از ته قلبم آرزو میکنم در وضعیتی باشه که به کتاب معادلاتش احتیاج داشته باشه.. در آرامش، در حال تحصیل، در فکر حل تمرینات معادلات..

2- محسن داره عروسی میکنه. با یه خانوم از آشناها به اسم سـ.هیلا که استاد دانشگاهه، خیلی خوشگله، چشمای سبز و پوست روشن داره و 12 سال از محسن بزرگتره و دو تا بچه از همسر قبلیش داره و بخاطر تصادفی که دو سه سال پیش کرده دیگه سر کار نمیره و جفت پاهاش پر از پلاتینه و الانم با عصا و با یه حالت بد و سختی راه میره، مسافتهای طولانی رو هم با ویلچر باید ببرنش... وقتی جریان رو شنیدم شوکه شدم. تمام اون شب گریه کردم. مامان محسن به مامانم زنگ زده و گفته محسن هدفش از عروسی با سهیلا اینه که پرستش دیگه بهش فکر نکنه و ازدواج کنه!! خواسته بوده من محسن رو منصرف کنم. مامانم با کمی تندی خواسته ش رو رد کرده .. ولی با دودلی موضوع رو به من گفت.. انگار بدش نمیومد اینکارو بکنم .. ولی من محکم گفتم حاضر نیستم به هیچ وجه با محسن حرف بزنم. کارهاش بمن ربطی نداره.

از اینکه با اینکارش همه فکر کنن خیلی پسر خوبیه خنده م میگیره. محسن احمقه. من به اندزه کافی محکم بودم که بتونم با وجود بیماریش باهاش زندگی کنم. اونم انقدر پیامبر مآب نبود که چندسال سختی کشیدنم رو نتونه تحمل کنه. ما برای هم بودیم.. میتونستیم با هم سختی ها رو تحمل کنیم. چرا فکر کرد باید بدون هیچ مشورت و حرفی جدا شیم؟ چرا بمن حق نداد در مورد جداییمون هیچ نظری بدم؟ و حالا کدوم منطق و شعوری باعث شده فکر کنه اینجوری تباه کردن زندگی خودش ممکنه نتیجهء خوشایندی برای زندگی من داشته باشه؟!!

چطوری فکر کرده ازدواج با سـ.هیلا درسته؟ سـ.هیلایی که دو بار خودکشی کرده و دائم قرص اعصاب میخوره و بچه هاش اینطرف اونطرف سرگردونن و زندگیش از هم پاشیده ست میتونه به محسن آرامش و امید بده و توی سختیهای زندگی همراهش باشه؟ محسنی که نتونسته با بیماری خودش کنار بیاد و تا تقی به توقی میخوره با همه قهر میکنه و خودشو توی اتاقش حبس میکنه، و انقدر عجولانه و بیخود تصمیم به ازدواج با ســهیلا گرفته، میتونه زندگی از هم پاشیدهء سهیــلا رو جمع و جور کنه و براش مثبت باشه؟ امیدوارم .. امیدوارم با هر دلیل و منطقی که ازدواج میکنن برای هم خوب باشن و به هم کمک کنن و خوشبخت بشن.. از صمیم قلبم برای معشوق سابقم، آرزوی سپیدبختی میکنم و میخوام شب عروسیش به همون خوشگلیی باشم که دوست داشتم شب عروسیمون باشم.. و برای خودم هم یه مرد عاقلتر و محکمتر و عاشقتر آرزو میکنم ..

جدول روز پنجشنبه :

ورزشاینتروال:
10 دقیقه گرم کردن با سرعت 5.5
20 دقیقه اینتروال با سرعت 5 و 10
30 دقیقه کاردیو با سرعت 6

Bodyweight
آب12 لیوان
مکمل کارمیتین + امگا3 + ب کمپلکس  + زینک پلاس + ویتامین ث
غذا طبق رژیم چربی سوزی
مجموع کالری 610






نوشته شده در تاريخ جمعه 24 مهر1388 توسط پرستش



جمعه یه جشن خیریه رفته بودیم که خیلی باحال و بامزه بود. 

یه موسسهء  نگهداری از معلولان و عقب ماندگان ذهنی توی یکی از کوچه پس کوچه های محل هست که هر چند وقت یکبار ( lمعمولاً هر فصل ) جشن خیریه میگیرن و مردم محل جمع میشن و در حد توانشون کمک میکنن. جمعه روز آخرش بود که بالاخره من فرصت کردم برم. قبلش زنگ زدم به چندنفر از دوستهای هم محله ایم و قرار گذاشتیم با هم بریم. جاش خیلی باصفا و ناز بود. یه حیاط بزرگ با کف موزاییکی، پر گل و درخت که با یه عالمه چراغ تزئیینش کرده بودن و بوی گلهای رز و خاک خیس باغچه توی فضا موج میزد. بمحض ورود حس دربند و فرحزاد بهم دست داد! بخاطر خنکی هوا و خیسی زمین و چراغهای لابه لای درختها و بالای غرفه ها و صدای بگو بخندها و بخار چای که از سماور گندهء یکی از غرفه ها بلند میشد و لواشک ها و آلو جنگلی های خوشرنگ هوس انگیز که زیر نور برق میزدن.. حتی یکی از غرفه ها ساندویچ و همبرگر داشت که بوی کباب رو تداعی میکرد. انتهای حیاط جلوی ساختمون موسسه سن کوچیکی درست کرده بودن و ارکستر روش برنامه اجرا میکرد.گروه ارکستر مال محل خودمون هستن و آموزش ساز هم میدن. جلوی سن صندلی چیده بودن که ریش سفیدترها نشسته بودن و در فاصلهء بین آهنگها اجناسی که برای مزایده بود میخریدن. حدود 30-35 تا غرفه هم بود که همه جور چیزی میشد توشون پیدا کرد.

ما از دم در شروع کردیم سلام سلام گویان رفتیم تو، چون همهء ملت حاضر، از غرفه دارها و مهمونها، آشنا بودن و در و همسایه و هم محله ای! بعدش گشتی توی غرفه ها زدیم و تفریح کنان و خندون و در حالیکه با دختر و پسرهای مهمون یا غرفه دار آشناتر میشدیم و از همدیگه اسم کوچه و پلاک خونه های همدیگه رو میپرسیدیم،  یه خرده خرید کردیم. من چند تا شمع تزئینی و شمعدان فانتزی و عود و یه گردنبند سنگی خوشگل و دو تا تابلوی پازلی و 5 تا دسته گل کوچولوی ناز خریدم. با خرید کردن بهمون چند تا کارت قرعه کشی هم دادن. بعدش یه خرده سردمون شده بود، حیاط آبپاشی شده و درختهاش هوا  رو خنک و لطیفتر کرده بودن، برای همین رفتیم چای و نسکافه و کیک و آش رشته و آلو جنگی گرفتیم و رفتیم سمت ارکستر و وایسادیم آهنگ گوش بدیم ولی از بس گفتن چرا دست نمیزنید، مجبور شدیم خوراکی ها رو بذاریم کنار و تشویق و جیغ و جواب و اینا .. بعد کم کم اونا آهنگها رو شادتر کردن و ما هم قر افتاد توی کمرمون و خلاصه دیگه آخراش پسرها پایین سن میرقصیدن و دخترها دورشون زیر پوستی قر میدادن و فقط مامان باباها عقبتر نشسته بودن و میخندیدن و دست میزدن ..   شیطنتها و خنده ها و شلوغ بازیهای موقع قرعه کشی و مزایده ها هم خیلی شیرین بود.. هنوز حس خوبش توی وجودم هست.. کلی آدم خندون و شاد و سرحال دیدم.. جو یه جور بانشاط و دلچسبی بود، همه شوخ بودن و کسی از شوخی و خنده ناراحت نمیشد و کسی خودشو نگرفته بود، آنچنان پولی جمع نـشد (حدود 28 میلیون تومن از مزایده) ولی جمع بینهایت صمیمی و شاد بود. ما موقع خرید از غرفه ها بشوخی چونه میزدیم و قیمت رو 200 تومن 200 تومن بالا می بردیم شبیه مزایده، همش هم جوری بازی میکردیم که در نهایت پسرها بخرن و بخندیم بهشون.. خلاصه جاتون خالی بود ..بعد از دو هفته بکوب درس و دانشگاه، این جمعهء شاد چسبید!

رژیم رو هم بخوبی دارم رعایت میکنم. رژیم چربی سوزی باعث شده کمتر هله هوله بخورم و بیشتر روی کیفیت غذاهام فکر کنم تا سیر کنندگیشون. البته کالریهام مثل سابق پایین نمیشه و حداقل 600 رو هرروز باید بخورم و دیگه از زیگزاگ هم خبری نیست. ورزش رو هم با ارادهء محکم دارم انجام میدم. مصمم هستم که همین رویه رو نگه دارم و به خودم بقبولونم که ورزش جزئی از زندگیمه و کار فوق برنامه ای انجام نمیدم. درسته که ساعت 4-5 صبح بیدار شدن بنظر سخت میاد ولی روش زندگی یک دختر سالم و قوی و خوش اندام همینه.

جدیداً یه کم از حالت نشستن و ایستادن و راه رفتن خودم ناراضی ام. من همیشه مراقبت نشستن و راه رفتنم هستم، بخصوص خیلی از قوز پشت کمر بدم میاد و همیشه مواظبم کاملاً صاف بشینم، اما بخاطر سنگینی کتابهایی که این ترم حمل میکنم گاهی اوقات موقع راه رفتن متوجه میشم که کمرمو صاف نگه نمیدارم، یا از خستگی توی کلاس گاهی روی میز خم میشم و نمیتونم صاف بشینم. برای همین  10 دقیقه ورزش تکیه رو دوباره به برنامه م اضافه کردم، تا اگر تراز شونه ها و کمرم در روز بهم میخوره، شبها دوباره تراز شه!

میخواستم از دانشگاه و سیاوش و محسن و یه جشن عروسی که بزودی دعوتم و چندتا اتفاق عشقولانه و شیطونکی توی همون جشن خیریه و خیلی چیزای دیگه هم بگم که بماند .. وقتی هفته به هفته پست بذارم همینه دیگه .. کیلومتری مینویسم و تازه کلی حرف هم روی دلم می مونه!

برنامهء من اینروزها تکراریه.. اما خب با اینحال جدول جمعه رو میذارم :

ورزشاینتروال:
10 دقیقه گرم کردن با سرعت 5.5
20 دقیقه اینتروال با سرعت 4و9
30 دقیقه کاردیو با سرعت 6

Bodyweight
آب10 لیوان
مکمل امگا3 + ب کمپلکس + کارمیتین + زینک پلاس + ویتامین ث
غذا طبق رژیم چربی سوزی
مجموع کالری 650






نوشته شده در تاريخ شنبه 18 مهر1388 توسط پرستش



درسام خیلی سنگینن،  22 واحد برداشتم که 1 واحدش آزمایشگاهه. حتی همون آزمایشگاهش هم سخته و کار می بره. 1 ساعت و نیم آزمایش میکنیم، بعدش باید 5 ساعت محاسباتشو انجام بدیم تا جدولِ فلان و بیسارشو رسم کنیم و خطاهاشو اندازه بگیریم و آخرش نتیجه بگیریم تئوری با واقعیت فاصله دارد... حالا همهء نتایج یکسانه همه هم میدونن ولی 15 تا آزمایش برامون گذاشتن تا این موضوعو با گوشت و پوست و استخوون لمس کنیم و یه وقت خدای نکرده فکر نکنیم تئوری با واقعیت فاصله ندارد !

چند وقته جدول نمیذارم ولی جدولهامو توی دفترچهء رژیم و ورزشم مینویسم.. حسابی دارم میفتم روی روال ورزش و از این بابت هم خوشحالم و هم خسته! صبح ساعت 4 بیدار میشم و ورزش میکنم، بعدش دوش میگیرم و حاضر میشم میرم دانشگاه. البته نه به همین راحتی که گفتم! موهام بلنده و نباید هرروز (حتی با آب خالی) شسته بشه. مراقبت خاص میخواد و قبل و بعد از حمام و سشوار کشیدن، باید ویتامینه و نرم کننده و حفاظت کننده و چند جور محلول و اسپری و شامپو و .. بزنم بهشون، اگر نه بخاطر هرروز شستن و سشوار کشیدن نابود میشن. پوستمم باید بعد هر حمام از سرتاپا لوسیون مالی کنم تا خشک نشه، زانوها و آرنجها و کف پاها هم که کرم مخصوص دارن، ناخنها رو هم باید مرطوب کننده و ویتامینه و اینا زد و .... خلاصه که بساطیه برا خودش. البته این کارا رو همیشه انجام میدادم ولی چون همیشه سرفرصت و با آرامش بود، به چشمم نمیومد، یه جورایی باهاش تفریح میکردم ولی حالا که باید ضربتی حاضر شم برم سرکلاس دیگه تفریح نیست برام.

فکر نمیکنم کسی رژیم چربی سوزی رو اجرا کرده باشه، کرده؟ از نوشتن مطلب "ورزشهای چربی سوزی" منصرف شدم. چون ترجمه و نوشتن مطالب خیلی وقتگیره و کار میبره، اما بخاطر سختی و لازم الوسیله بودنش فکر نکنم کسی همت کنه انجامشون بده. اگر کسی لیست ورزشهایی که گذاشته بودم سرچ کرده و انجام میده، هر مشکلی توشون داشت بهم بگه تا انفرادی توضیح بدم براش.

بهار جونم برنامهء من با مشورت مربیم مدتی عوض شده بود، بخاطر وضعیت کلاسهام مجبور شدم 3 روز بعد از ناهار برم به وضعیت ناشتا ( 6 ساعت چیزی نخورم ) تا بتونم ورزشمو عصر انجام بدم. در مورد داشتن تردمیل اجباری در کار نیست، اما خب دقت کار رو بالا میبره که بدونیم با چه سرعتی میدویم. میشه اینتروال رو بدون تردمیل هم انجام داد، مثلاً با کرنومتر تایم گرفت و 1 دقیقه دویدن و 1 دقیقه  راه رفتن رو بصورت متوالی برای 10-20 دقیقه تکرار کرد. در مورد ترازو من تخصصی ندارم بهار جونم. فقط در همین حد میدونم که خودم مارک "هدیه" خریدم که ایرانیه و 3 سال ضمانت داره، خیلی هم دقیق و خوبه و ازش راضی ام. درمورد پزشک و مربی هم ایمیل بذار تا برات خصوصی بگم خانومی.


ورزشاینتروال:
10 دقیقه گرم کردن با سرعت 5.5
20 دقیقه اینتروال با سرعت 4و9
30 دقیقه کاردیو با سرعت 6

Bodyweight
آب10 لیوان
مکمل امگا3 + ب کمپلکس + کارمیتین + زینک پلاس + ویتامین ث
غذا طبق رژیم چربی سوزی
مجموع کالری 600




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 15 مهر1388 توسط پرستش


درباره وبلاگ
موضوعات
آرشيو مطالب
دوستان رژیمی
لینکهای مفید
 
Blog Skin